moj e no
پیام شوق دیدنت
غزل سرا شده به اوج کی این حجاب پس زنی
تا برسی به موج ها پر از شکوفه میشود
درخت خشک دیده ام
ای همه شب، قصه ی هر ترانه ام
چرا گذر نمیکنى، ز کوچه های انتظار
تا ز فروغ چشم تو
خزان رود، طلوع کند بهارها! پی نوشت:تجسم رویت کی به دیدن بدل شود ای یوسف دلها در شب آرزو ها... یامهدی.
مشق عاشقی تو دانی،پر حرف ناتمامی ، ای نبوغ هر ترانه به کجا نشانه داری که بیابم از تو نامی ماه در حجاب سیمین ،که غزل نشان کویت خبر از همای دارد به ستاره ای نشان ده ره صد ساله مارا که ز شوق وعده هر دم برسد صبای بویی مطرب باده گساری که قدح بدست شب بود پی دولت، حضرت دوست نرود به باده خواری ، نخورد پیاله می ،بشکست سبوی خود را سر زلف آن یگانه ای همه توان و نایم ،ای صفای روح و جانم ، بشکن سبوی غم را که نگاه بی فروغم به سنای خالص وجودت نور و روشنا بگیرد. و گذشته ات با حال چه پر تفاوت، تو در قلیان افکار فرتوت آدمهایی که زمانی کوتاهی اندیشه شان محزونت میکرد گرفتاری، خود یافته باش نه خود نگر بگذار انسان درونت رشد کند، و کلاماتت آرامش بخش گردند نه زبانت رعد آسا آتش زند قلب همگان را، خورشید باش و بتاب تا تابش ات نیرو بخش و سازنده گردد همای سعادت باش نه شاهین تیز چنگال و تو در خم بیراهه های سر گشتگی خویش گم شده ای، در کوی من هوس معنا ندارد و جدییت اندیشه ام کاوش ثانیه های نیامده است ، برای اندیشیدن به فضای باز هم نیاز نیست، می شود در خلا فریاد زد حتی اگر ارتعاش صدا را نشنید مراد روح فریاد است نه شنیدار الفاظ این صدا میتواند لغزش قلمی بر صفحه باشد در سکوت تمام اندیشه هایم را در زبان شنوای قلمم میبینی،اما تصویر نگاهت مه آلود، تنها اوهام در هم پیچیده ی رنگهای خود باخته، و نگرش دیدت اشتباهی شاید ناخواسته، در صورتی که پشت شیشه و مه چیز دیگری ست برایم خواهش ها خنده ی اعصار ست، و من هنوز تجسم بدون تغییر ایمانم هستم با کمال بیشتر نه جمال فناپذیر منحل تنگدسٍتم بیقرارم بیکسم دست یاریم بده ای خدای آسمان دلفریب عمرمن کوتاه وجسمم پرز درد قلب رنجورم ضعیف و روح من پرمشغله ست خیلی ساده بی هیچ حرف اضافه و هزار هزار آذین فقط از صمیم قلبم جایی که بهترین یادها را در آن دارم حضورت را به این دنیا تبریک میگویم میبوسمت و میگویم از این که حضورت را در کنارم دارم به تو می بالم دستهای مهربانت را به گرمی می فشارم ، دستانت را می گیرم قلبم را حس کن در آغوش میکشمت مهرم را حس کن در چشمانم بنگر چون میگویند چشمها بی پرده سخن می گویند من بلد نیستم با کلمات شیرین قصر رویایی بسازم اما بدان مهربانم روحم لبریز از احساس است با دلی لبریز از خواهش ملتمسانه از درگاه ربوبیتت عاجزانه تمنا دارم سال در پیش رو را سالی بهتر از سالهای قبل برایمان قرار بدهی قفل غم ها را از پنجره دلهامان به دست برکت و رحمتت باز کنی و دریچه لبهایمان را به ذکر بهترین کلامها آزین کنی و خانه قلبمان را به حضور حضرت غایبت روشن آمین سبزی و طراوت بهار همراه همیشگی دلهایتان ! سال نــــــــــــــــــو مبارک با آرزوی بهترین ها برای بهترین های زندگیم وقت خداحافظی آنقدر دلتنگ رفتنت میشوم که کج خلق میشوم آنطوری در آغوشم نگیر که از غصه دق میکنم تمام روزهای رفتن و نبودنت را این روزها شدم مثل زندانی ها خط میزنم هر روز بی تو بودن را خط میزنم و روز آمدنت را یک دایره بزرگ میکشم پرنگ پرنگ دوردلم بهانه های جدید برای دلم جور میکنم یک روز دوریت را یک روز دلخوری ات را یک روز جواب ندادن هایت را یک روز ندیدنت را یک روز بیماری را یک روز کار را تا تمام شود این روزهای بی تو بودن دلم که تنگ میشود بهانه می گیرد مثل بچه ها میشود سرما را بهانه میکنم ، می پرم در آغوشت ، گرم محبتت میشوم آموخته ام که ... تنها کسی
که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من می گوید: تو مرا شاد کردی. نگاه کن که غم درون دیده ام
تو مرا یاد کنی یا نکنی من به
یادت هستم، آرزویم همه سرسبزی توست ... محبوبم نگاهت را از من دریغ مکن این تنها سهم من از توست حالا که این لحظه ها را با تو سهیم نیستم بگذار فقط دیدارت التیامی باشد بر زخم هایم بگذار در پاییز چشمانت اندوهم را از یاد ببرم بگذار چشمانم جز چشمانت هیچ نبیند چشمانت حتی آن لحظه که از اندوه لبریز می شود با جادویی وصف ناپذیر مرا به عمیق ترین نقطه جهان میکشاند جایی که نفس هایم به زحمت کشیده میشوند و تپش های قلبم به شماره به سرزمینی به نام تـــــــو ! با وسعتی بیکرانِ کسی برای من نیست. بیا غلط های زندگیم را به من بگو و زیر اشتباهاتم را خط بکش.بودنت مثله دریایی مرا در بر میگیرد آنجا که تو هستی،ماهیها هم نمیتوانند بییند چه رسد به من..............................!!! کدام صبح میایی؟ کدام چمدان مال توست؟بیا که درد دلم را فقط تو میفهمی . . . با آنكه غم هر روز به من سر ميزند اما هنوز هم از طبيعت لذت مي برم چون مادرم زمين است
دیشب دور از تو قلم برداشته و متن زیر را برایت نوشتم تا بدانی دور از تو چه می كشم . من نمی گویم با من حرف نزنی می میرم ولی اگه حرف بزنی زنده می مونم حالا احساس امشبم را بخوان : تو شب را با بالش خیس از اشك بسر كردن و از ترس اینكه دلدارت دور از تو چه
می كند و دستت را بی هوا به سویش كه دردسترست نیست دراز
كردن وخود را در حفره های تنهایی یافتن را تا حالا حس كرده ای ؟؟؟ تو برای گریه كردن منتظر اشك شدن و بی دوست بودن را با تمام وجود در یافتن و با حسرتهای بی پایان به امید اینكه روزی شاید فقط یه جمله محبت آمیز از او بخوانی و بیهودگی این انتظاررا تا حالا احساس
كرده ای ؟؟؟ به كسی دل بستن و دور از شهوت شبها را با موزیك حسرت و ترنم اشك به صبح
رساندن و تك تك امیدهای به یاس تبدیل شده دلت را تا حالا احساس كرده ای ؟؟؟ تو زندگی كردن با روح دوست و شبها را به یاد مهتاب رویش و ستارگان چشمان دلدارت به صبح رساندن را تا حالا احساس كرده ای ؟؟؟ تونبض و تپش عشق را در رگهای دستانت كه هر لحظه شوق در آغوش گرفتن یارش را دارد و خود را در تنهایی شب میان گریه های سیاهی شب محصور دیدن را تا حالا احساس
كرده ای ؟؟؟ تو به درون وتفكرات عاشقانه
برگشتن و سراپا درد
عشق بودن و درمان نداشتن را تا
حالا احساس كرده ای ؟؟؟ تو تا لحظه ای كه اشك چشمانت خشك نشده گریه كردن و با نگاههای عمیق پر
ازحسرت عشق به همه جا نگاه كردن را تا حالا احساس كرده ای ؟؟؟ تو كسی را كه بیش از همه دوست داری و دستت به آن نمیرسد و بدون حضورش لحظه
ای آرام و قرار نداشتن را تا حالا احساس كرده ای ؟؟؟ تو محرم اسرار تنهائیت فقط قلم وكاغذ بودن و چشم به سفیدی كاغذ و اشك قلم دوختن را تا حالا احساس كرده ای ؟؟؟ نمی دانم ..... ولی من تمام آنچه كه گفتم با تمام وجودم احساس كرده ام . تو هم بنویس دردها و حسرت دور از یار بودنت را به دست چه كسی درمان خواهی كرد
این روز ها
اینک موج سنگین گذرزمان است
که در من می گذرد *** در گذر گاه نسیم سرودی دیگرگونه
آغاز کرده ام نیلوفر و باران در تو بود در گذرگاهت سرودی
دگر گونه آغاز کردم *** من برگ را سرودی کردم من عشق را سرودی کردم سر سبز تر ز جنگل پرتپش تر از دل دریا پر طبل تر از حیات
احمد شاملو
من از تو می مُردم اما تو زندگانی من بودی تو با من می رفتی تو در من می خواندی وقتی که من خیابان ها
را بی هیچ مقصدی می پیمودم. تو با من می رفتی تو در من می خواندی تو از میان نارون ها،گنجشک های عاشق را به صبح پنجره دعوت می کردی وقتی که شب مکرر می شد وقتی که شب تمام نمی شد. تو از میان نارون ها، گنجشک های عاشق را به صبح پنجره دعوت می کردی تو با چراغ هایت می آمدی به کوچه ما تو با چراغ هایت می آمدی وقتی که بچه ها می رفتند و خوشه های اقاقی می خوابیدند و من در آیینه تنها می ماندم تو با چراغ هایت می آمدی... تو دست هایت را می بخشیدی تو چشمهایت را می بخشیدی تو مهربانیت را می بخشیدی وقتی که من گرسنه بودم تو زندگانیت را می بخشیدی تو مثل نور سخی بودی تو لاله ها را می چیدی و گیسوانم را می پوشاندی وقتی که گیسوان من از عریانی می لرزیدند تو لاله را می چیدی تو گونه هایت را میچسباندی به اضطراب ... وقتی که من دیگر چیزی نداشتم که بگویم تو گونه هایت را می چسباندی به اضطراب ... و گوش می دادی به خون من که ناله کنان می رفت و عشق من که گریه کنان می مرد تو گوش می دادی
نشستن درتاریکی را دوست دارم گفتن از تاریکی را آه! آبی های تاریک کاشی های تاریک عدالت تاریکی را دوست دارم حالا کمی زیباتر برو دلتنگی های من به کسی بر نمی خورد... شاعر:محمد پور جعفری















آموخته ام که ... مهربان بودن،
بسیار مهم تر از درست بودن است.
آموخته ام که ... هرگز نباید به
هدیه ای از طرف کودکی، نه گفت.
آموخته ام که ... همیشه برای
کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم.
.
ادامـــه مطـــلــبــــــ..♦ـ♦ـ♦ـ.... 
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایهء سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
ادامـــه مطـــلــبــــــ..♦ـ♦ـ♦ـ.... 
با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار می آیم. می
آیم. می
آیم
و آستانه پر از عشق می شود
و من در آستانه به آنها که پیغام گذاشته اند
سلامی دوباره خواهم داد ...




عشق . . . با تو خوانــــدن از جنون
عــشــق یعنی ســـوخـتنـــــها از درون
عــشــق یعنی ســـوختـن تا ســـاختن
عــشــق یعنی عقل و دیــن را باخـــتن
عــشــق یعنی دل تراشــــیدن ز گــــل
عــشــق یعنی گم شـــدن در بـــاغ دل
عــشــق یعنی تو مـــــلامــــت کن مـرا
عــشــق یعنی می ستایم من تـــــو را
عــشــق یعنی در پی تــــو در بــــه در
عــشــق یعنی یـــــک بیابان درد ســــر
عــشــق یعنی بـا تـــــو آغـــــاز ســــفر
عــشــق یعنی قلبــــی آمــــاج خــــطر
عــشــق یعنی تـــو بـران از خــود مــــرا
عــشــق یعنی بــــــاز می خــوانم تو را
عــشــق یعنی بـــــگـــــذری از آبــــــرو
عــشــق یعنی کــــلبـــــه هـــــای آرزو
عــشــق یعنی با تو گشتن هم کــــلام
عــشــق یعنی انـتــــظار یــــک ســـلام
عــشــق یعنی دستهایی رو به دوست
عــشــق یعنی مرگ در راهت نـکوست
عــشــق یعنی شاخه ای گـل در سبـد
عــشــق یعنی دل سـپـــــردن تــا ابـــد
عــشــق یعنی ســـروهای سـربلــنــــد
عــشــق یعنی خـارها هـــم گـــل کنند
عــشــق یعنی تــــو بســــوزانــی مـــرا
عــشــق یعنی سایه بانم مـــن تـــــو را
عــشــق یعنی بشـــکنی قلـــب مــــرا
عــشــق یعنی می پرستـــم من تــو را
عــشــق یعنی آن نخسـتیــن حرفــهــا
عــشــق یعنی در مـــیـــان بـــرفـــــهــا
عــشــق یعنی یـــاد آن روز نـــخســـت
عــشــق یعنی هر چه در آن یاد توست
عــشــق یعنی تـــــک درخــتی در کویـر
عــشــق یعنی عـاشقانی سر به زیــــر
عــشــق یعنی بـگذری از هفــت خـــان
عــشــق یعنی آرش و تیــــر و کـمــــان




ساعت شماته دار روی دیوار
حریص شکنجه ی من
شمارش معکوس زندگیم را تند تر می
خواند
تو را به خاطر تمام روزگارانی که نمی زیستم دوست می دارم ،
تو را برای خاطر عطر نان گرم دوست می دارم ،
و برای خاطر برفی که آب می شود ،
و برای خاطره ی نخستین گناه ،
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم ،
تو را به خاطر تمام کسانی که دوست نمی دارم دوست می دارم .
روز دوم دریا را ،
روز سوم صدا را ،
روز چهارم رنگ ها را ،
روز پنجم حیوانات را ،
روز ششم انسان را ،
و روز هفتم خداوند اندیشید دیگر چه چیز را نیافریده ،
پس تو را برای من آفرید .
اینک موج سنگین زمان است که چون جوبار آهن در من می
گذرد
اینک موج سنگین زمان است که چو نان دریائی از پولاد
و سنگ در من می گذرد
در گذرگاه باران سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام
در گذر گاه سایه سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام
خنجر و فریادی در من
فواره و رؤیا در تو بود
تالاب و سیاهی در من
سر سبز تر ز بیشه
من موج را سرودی کردم
پرنبض تر ز انسان
پر طبل تر زمرگ
من برگ را سرودی کردم
من موج را سرودی کردم
من مرگ را
سرودی کردم


яima






